چند روزی است که قلم و کاغذ به دستم نرفته،کلمات مهیج در درونم می آیند و می روند

خسته ام می کنند هیاهوی واژه ها

حال که تنها سکوت مرا در بغل گرفته

دلم به خط خطی و رنگ رنگ کردن رویاهایم نمی رود از بس بیگانگی واژه ها ذهنم را مخدوش کرده

برایم مهم نیست افتادن بر رخت خواب، ساعت ها

که شاید دقایقی خوابم ببرد

برایم مهم نیست احوالپرسی دوستان از سر عادت

برایم خندیدن بی مفهوم رنگی ندارد

خنده ام میگیرد از پج پج های گناه آلود

حس غریبی می کنم میان همهمه ی انسانهای بی خرد لحظاتی که وقتشان را صرف افکار بیهوده میکنند

عذابم می دهند آنها که از روی عادت مرا می بوسند

نقش درختی را به خود گرفته ام که بی تحرک پر میشوم از خط خطی های رهگذران

گاه بد جور جراحتم میزنند و تنها کافیست در ولوله ی باد برقصم

Click for larger version